خرید بک لینک
بنام آنکه هستی شیدای اوستچند ماه پیش بود یه خوابی دیدم پس ذهنم مونده ...خواب دیدم که عروسی دخترام بود ! جالبه که من یک دختر بیشتر ندارم اما چند تا دختر دم بخت بودند که دخترای من بودند ! بعد مراسم عقد کنون ، عروس که از دخترای من بود با لباس عروس نشسته بود روبروی داماد منم نگاهشون می کردم . دلنگران دخترام و آیندشون بودم ، گوشی داماد زنگ خورد و داماد با گوشیش مشغول صحبت شد ... به کسی که پشت خط بود میگفت خانمم اصالتا مال مشهده ! صحبتش که تموم شد من بهش گفتم : عروس مال مشهد نیست تهرانیه داماد که به نظر مغرور و کله شق میومد ، بهم گفت جدش مال مشهده دیگه پس میشه مشهدی، ما هم مال اردبیلیم . به داماد گفتم بابابزرگِ بابابزرگ عروس که میشه بابا بزرگ من ، مال مشهد بوده منم که بابابزرگ عروسم تهران به دنیا اومدم .داماد باز با غرور و اصرار تکرار کرد که ما اینجوری حساب می کنیم ! بهم گفت : بالاخره جدش یعنی بابابزرگِ بابابزرگ خانمم که مشهدی بوده ، خانمم هم اصالتش مشهدیه . من بخاطر دخترم ( نوه ام ) سکوت کردم توی دلمگفتم اون راضی باشه برام کافیه داماد ریشای بور و طلایی داشت و به نظرم چشاشم رنگی بود و خوشتیپ بود تا جایی که یادمه قدشم از من کوتاه تر بود. اردبیلی بود و منم توی خواب فقط نظاره گر بودم و توی مسائل خواستگاریشون هیچ دخالتی نکردمبیدار که شدم به همسرم گفتم اون دنیا دامادمو دیدم همسرم میگه چطوری اون دنیا دیدیش !؟ گفتم خب اونم حتما هنوز به دنیا نیومده دیگه همونطوریکه نوه دارم نشدیم هنوز ، بچه هامون هنوز ازدواج نکردند که نوه دار شده باشیم . حالا حتما عروس ، دخترِ پسرم بوده که سر اینکه اهل کجاست داماد بحث می کرد که مشهدیه ! البته چند تا دختر دیدم که نوه هام بودند . نفهمیدم چند تا بودند یا که ی

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 14:00

بنام آنکه هستی شیدای اوستخوابای زیادی می بینم چند شب پیش خواب سحرو دیدم که کلی برنامه و بگو و بخند و لحظه های عالیه عالی بود... و دیشبم باز خوابشو دیدم تو خیابون بود با مانتوی سفید و کتونی سفید و دستاش توی جیب مانتوش بود و پر استرس بود ...نمی تونم عیان تعریفش کنم احساس می کنم به مصلحت نیست ...معذرت خواهی ... به حضور پذیرفته شدن! ، رفتن برای معذرت خواهی !، کتک ! ...، خاله ی محترمم ! ، لباس مشکی پوشیدن توله های اون یکی خاله ! ، گفتند چیزی نشده ! ، دروغ ! شاید مرگ!... خونه جایی دیگه بود !... رفته بود برای دلجویی! استرس! ... ، سرگردانی تو خیابون !... چشم تو چشم شدن توی خیابون از راه دور!... دلخوری... ، دلجویی... فصل دوم خاطرات عاشقانه !...

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 14:00

بنام آنکه هستی شیدای اوستاین ماجرا رو توی خاطراتم نوشته بودم اما اینجا به کجا انجامیدش رو می نویسم که جالبه و عبرت آموز...توی نوجوونیام توی تب و تاب و اضطراب عشق و عاشقیم که بودم ، بابام بهم پیشنهاد داد دختر خالمو بگیرم و منم این پیشنهاد رو پس زدم و شوکه هم شده بودم که چرا بابام این پیشنهادو بهم داده بود ! خانواده ی خاله گهگداری به خونمون تماس میگرفتند و میخواستند که برادر بزرگم به خونشون بره! توی اختلافات دوران جوونی ما دو برادر هم اونها بدون اینکه اطلاع دقیقی از اختلافات ما دو برادر داشته باشند ، طرفدار برادر بزرگترم بودند ! من توجهی بهشون نداشتم ، برام مهم نبودند تمام تمرکز اون روزای من روی تصاحب عشقم (سحر) بود. پدرم که به این تماسهای خانواده ی خاله مشکوک شده بود ، جلوی من به برادرم گفت : اینها میخواند دخترشون باران رو بهت بندازند دیگه خونشون نرو ، در همون حین به من میگه با باران ازدواج کن !!! اولا من عاشق دیگری بودم دوما وقتی می بینم برای پسر بزرگترش نمی پسنده چرا باید بپذیرم که بااین دختر ازدواج کنم!!!؟ پدرم بسیار تباه گر و ظالم بود ... در هر روی وقتی جواب مخالفتمو شنید ازم خواست که دلیل بیارم . منم گفتم : باران بی چاک و دهنه و بزرگتر و کوچیکتر حالیش نمیشه و به همه بی احترامی می کنه و جلوی همه می ایسته و منم نمی تونم تحملش کنم .پدرم این دلایل منو به گوش خانواده ی باران رسوند ! کل خانواده در جریان این موضوع بودند و موافق بودند که من با این آدم ازدواج کنم یعنی راجبش فکر کرده بودند و دسته جمعی بحث کرده بودند و گفته بودند که : ما که می دونیم باران بخاطر زبون دراز و اخلاقش از شوهرش کتک می خوره ! لا اقل به آشنا بدیم که اگه کتک خورد دلمون نسوزه و بعد بررسی همه

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:44

بنام آنکه هستی شیدای اوستحدود یک ماهو سیزده روزه رژیم گرفتم. حدودا بیستوپنج فوریه شروع کردم و تا الان که هشت آپریله هنوز تو رژیمم.یه شب لباس تاپ نویی که برای تو خونه خریده بودمو پوشیدم و رفتم جلوی آینه دیدم وااااااای چقدر شکمم بزرگه خیلی بدم اومد رفتم رو ترازو دیدم نودوپنج کیلو و چهارصد گرمم کپ کردم من مطابق قدم حدودا باید هفتادو هفت کیلو باشم. یه دوره سال نودو نه تو دوره ی کرونا چاق شدم، شدم نودوپنج کیلو کرونا گرفتم تو دو هفته شدم هشتادونه کیلو بعد که خوب شدم حدود نود تا نودو دو کیلو بودم که باز دیدم از نودو پنجم رد کردم.خلاصه برنج و نون دیگه نخوردم. وعده های نهارو شامم حتما باید برنج میخوردم اونم پر و پیمون ، یه دفعه نخوردم و تا عید یعنی کمتر از یک ماه رسیدم به هشتادونه کیلو و چهارصد گرم، یعنی کمتر از یک ماه شش کیلو بدون مراجعه به پزشک و بدون برنامه غذایی کم کردم. ففط برنج و نون نخوردم دو تریپ برنج خوردم اونم فقط سه قاشق هر بار هفتصد گرم اضافه و عصبی شدم.مادرم میگه یه ذره برنجو بخور میگم نه. قبلا میگفت وحشتناک می خوردی بهم برخورد حالا میگه یه ذره بخور نمی خورم ارادم خیلی قویه. الان تو نوزده روز اخیر فقط تونستم یک کیلو دیگه کم کنم و این تدریجی شدن عصبیم کرده

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 17:50

صفحه بندی